تبليغاتX
در هوای تو نفس نفس..!!!
در هوای تو نفس نفس..!!!
افسوس که قصه ی مادر بزرگ راست بود ... همیشه یکی بود یکی نبود
 
نوشته شده 88/08/16 توسط پریزاد |

 

شبي به بستر تنهايي ام شكست بغض صبورم

                                و خيـس شد نــفـــس واژه هـا ، كـه مي دانـد؟

و شايد از تپش شــرمسار خواهش ها

                                و يا سيــاهــي اين ســا يــه ها ، كه مي داند؟

به هـر دليل كه بود از كنار من او رفــت

                                به مـن گذشـت چه ها و چه ها ، كه مي داند؟

چقدر ثانيه ها تنبل اند و دير مي گذرند

                               چقدر خسته ام از صـبر شانه ها ، كه مي داند؟

پرنــده ي قفسم رفــت از دل تـــنـــگم

                                و هـمـدمـم شده ايـن نالــــه ها ، كه مي داند؟

خداي من به كه گويم؟فقط تو مي داني!

                                به غير دوســت غــــم لـحـظـه ها كه مي داند؟

من از صداي تو سرشار، غرق خاموشي

                              حكايـــت دل و ايــن درد واره هـــــا ، كه مي داند؟

بيــا بيــا كه دلــم ســوخت از نـبــودن تو

                               و خاك شـد نـــفــســم زير آيــــه ها،كـه مي داند؟

 

پ.ن: میکس وار زندگي   هم به روز شد.

پ.ن: پری لب برچیده این روزها ... بغض دارد.... دلیلش را نمی داند .....نکند تو خوبترینم تنها مانده ای و دلتنگ؟؟!!...

 

نوشته شده 88/08/07 توسط پریزاد |
مرگ من سفری نیست

هجرتی است

از وطنی که

دوست نمی داشتم

به خاطر نامردمان اش

 

خوشا پر کشیدن خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن  مُردن به رهایی

آه این پرنده

                 در این قفس تنگ

                                          نمی خواند!

 

بندم خود اگر چه بر پای نیست

سوز سرود اسیران با من است

و امیدی خود به رهایی ام ار نیست

دستی هست که اشک از چشمان ام می سترد

و نُویدی خود اگر نیست

تسلائی هست

چرا که مرا

               میراث محنت روزگاران

تنها

تسلای عشقی است

که شاهین ترازو  را

به جانب کفه ی فردا

خم می کند!

 

استاد احمد شاملو

 

پ.ن:تقدیم به یکی از بهترین دوستانم ...

 

نوشته شده 88/07/25 توسط پریزاد |
من به داشتن تو و بودن تو ایمان دارم

پس تو هیچ گاه از آن دیگری نخواهی شد

و همین است که دلم همیشه از آشوب رقیب آسوده است

شاه بیت غزل هایم ..!!

این لحظه های ناب را دریابم که آنچنان خیره کننده اند

که نور خورشید در مقابلش کورسوی ستاره ای بیش نیست

با تمام نبودنت من آسوده خاطر داشتن تو ام ...

زیرا که عشق در جاودانگی و آزادیست که معنا می شود..

صدای مرا نفس بکش

تا در عطر حضورت جاری شوم...

 

پ.ن: بالاخره تونستم یه نگاه قشنگ تو این راه نازیبا پیدا کنم ...

 

نوشته شده 88/07/20 توسط پریزاد |
می خواهم باشم اما مرا نبینند . تا دیگر از آشفتگی م نپرسند .. تا دیگر نگویند چرا ذره ذره ذوب می شوم... تا دیگر نخواهند درد دلم را براشان بازگویم... این درد ناگفتنی.. ناشنیدنی است...مثل نام تو ... که هیچ گوشی را تاب شنیدنش نیست... دردهای عظیم را باید نهفت .. و بعضی حرف ها را باید نگفت... عقل که حرف دل سرش نمی شود ... به که بگویم که مرا از دوست داشتن تو باز ندارد...!!!!

اما مهربان خوب من .. این دردها چه اهمیت دارد؟؟...!

نوشته شده 88/07/15 توسط پریزاد |
گفت : مرا یادت هست؟

دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم . چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟ و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچ کس نیستم ؟

صدای قطره های آب را می شنیدم . و صدای تیک تیک ساعت را که اعلام حضور می کرد . مردی درسردابه ای تاریک قدم می زد . زنی در باد راه را گم کرده بود .پروانه ها خاک می شدند و بوی خاک همه جا را می گرفت ....

 

پ.ن: قسمتی از رمان«سال بلوا» به قلم «عباس معروفی»...

نوشته شده 88/07/11 توسط پریزاد |
دست عشق از دامن دل دور باد

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود ایست؟

باد را فرمود باید ایستاد ؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف سستی نمی بایست داد..!

- زنده یاد قیصر امین پور -

 

 

نوشته شده 88/07/06 توسط پریزاد |
لا لا لا لا

لا لا لا لا

بخواب دلكم

بخواب که این دنیا و کثیفی هایش باز تو را بی تاب کرده ...

 

نوشته شده 88/06/31 توسط پریزاد |

حسین پناهی

در انتهای هر سفر

در آینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرین سفر

به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام کجا ؟

ندیده ای مرا؟؟

- زنده یاد حسین پناهی-

 

نوشته شده 88/06/16 توسط پریزاد |

مرا رها کنید از این بندهای پوسیده

از این حبابهای دروغین

از میله های پولادی این قفس چوبی

رهایم کنید از هر چه زیبایی متعفن است...

زیبایی مرا در ظاهرم مجویید

زیبایی یک زن در قلب اوست ...

............

 

 

نوشته شده 88/05/21 توسط پریزاد |
 

هق هق گریه ی سرد یک ابر

در هوای مه آلوده ی صبح

قاصدک های خیس مچاله

روی دست نسیم دم صبح

 

گریه ی آسمان روی شیشه

شاخه ی یاس آنسوی دیوار

خشک و بی حال و در هم تنیده

گویی از زندگی گشته بیزار

 

خانه ام سرد و دلگیر و ابری

مرغ غم در دلم کرده لانه

بس که بی تابم از هجر رویش

گشته ام بی قرار زمانه

 

چشم من مانده در را اما

کی غباری پدید آید از دور؟

شب تمام وجودم گرفته

پس کجایی تمام تو از نور؟

 

پ.ن: بازم تقدیم به تو...

درباره وبلاگ

مقابل تو می ایستم
تا به تمامی مرا در آغوش بگیری
یادت هست روز اول از روح خود در من دمیدی
تو را در خود گم کرده ام
یاریم کن که تو را در خود پیدا کنم
خدا!!!
من از جنس تو ام
پس مهر خواهم ورزید
دوست خواهم داشت
خوب خواهم بود



..........................

هر گونه استفاده از مطالب این وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز است



parizadalone@yahoo.com
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
Blog Skin